ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
678
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
سپس سلطان او را عزل كرد و آقتمر عبد الغنى [ 1 ] را به جاى او گماشت . سپس حيار بن مهنا امير عرب در شام بمرد . سلطان پسرش نعير را به جاى پدر نهاد . همچنين امير مكه از بنى حسن درگذشت . سلطان الاشرف را به جاى او امارت داد . بدين طريق كارها به نظام آمد . و اللّه اعلم . خبر از مماليك بيبغا و آوردن ايشان در شغلهاى دولتى سلطان الملك الاشرف شعبان ، پس آنكه مماليك بيبغا را سركوب نمود و جمعى از ايشان را تبعيد كرد و جمعى را به قتل آورد و جمعى را به زندان فرستاد و نشان ايشان به كلى از دولت برافگند ، مورد سرزنش منكلى بغا واقع گرديد . او گفت از ميان برداشتن آنان به منزلهء چيدن بالهاى دولت است . اينان سپاهيانى كار آزموده بودند و هيچگاه سلطان از آنان بىنياز نخواهد بود . سلطان با اين سخن از قتل ايشان پشيمان گرديد . آنگاه زندانيانشان را پس از پنج سال از زندان برهانيد و به شام فرستاد تا در خدمت امراى آن حدود درآيند . از كسانى كه از بند آزاد شدند جماعتى بودند كه در كرك محبوس بودند چون : برقوق العثمانى و بركة چوپانى و طنبغا چوپانى و چركس الخليلى و نعنع . اين گروه به شام رفتند . منجك صاحب شام بزرگانشان را بخواند تا به مماليك او فن نيزهگذارى بياموزند زيرا آنان در آن فن مهارت داشتند و مدتى در نزد او ماندند . طنبغا چوپانى در ايامى كه نزد او بودم براى من حكايت كرد : ما در نزد منجك مانديم تا آنگاه كه سلطان الملك الاشرف از او خواست كه ما را نزد وى فرستد و الجاى اليوسفى نيز ما را دعوت كرد و او فرومانده بود كه به كداميك از آن دو پاسخ دهد . عاقبت براى آنكه خود را از محذور برهاند انتخاب يكى از آن دو را به عهدهء خود ما گذاشت . ما گفتيم : جز امتثال امر او چارهاى نداريم . و او همچنان متحير بود . در پايان چنين تصميم گرفت كه ما را نزد الجاى اليوسفى فرستد و در نهان قرطاى را كه دوست او بود و سرپرست امور امير على پسر سلطان بود واداشت كه از الجاى اليوسفى بخواهد ما را به خدمت وليعهد فرستد و بدين طريق هر دو طرف را خشنود نمود . ما نزد وليعهد رفتيم و او ما را بنزد سلطان برد و ما به تعليم مماليك او پرداختيم . تا روزى كه واقعهء الجاى پيش آمد . سلطان در اصطبل نشسته بود ، ما را فراخواند كه به جنگ او برويم و حقوقى را كه بر گردن ما داشت باز نمود ، و ما را اسب و سلاح داد . ما نيز به الجاى حمله آورديم تا او بگريخت . از آن پس سلطان همواره ما را مىنواخت و بر ديگران مقدم مىداشت . پايان .
--> [ ( 1 ) ] متن : القنى .